همه چی عالی و در بهترین شرایط پیش می رفت...
تنها موضوع آزار دهنده آروغ هایی بود که بوی گند مشروب سر شب را یادآور می شد.
صدای موزیک بر ضربان قلبش می افزود و ریتم آن بر شتاب کوپه ی بدون سقفی که می راند...
هرچند داغ بود؛ اما بادی که صورت و موهایش را نوازش می داد حس خوشایندی ایجاد می کرد؛
انگار در جهنمی وسط قطب، تک و تنها سرگردان بود.
همین چند ساعت پیش بود که مست و سرشار از انرژی باهم می خندیدند و می رقصیدند؛ که ناخودآگاه
در آغوشش گرفت و به طور غیر منتظره ای لبهایش را بوسید و هر دو آنقدر فاز گرفتند که نفهمیدند چگونه
لخت در آغوش هم، گرمای تن یکدیگر را تمنا می کردند...
همه چیز خیلی سریع پیش رفت؛ که چشم هایشان همی بسته بود و در عرش،اوج لذت را تجربه کردند...
که ناگاه همانند اسب افسار گسیخته ای که در دره سقوط کرده باشد،
داغی فروکش کرد و بی حال شدند و سست و ناتوان...
سرخی خون بین پاهای دخترک و روی بدن خودش، اولین چیزی بود که نظر پسرک را جلب کرد...
نه حس کرد و نه فهمید که چقدر زمان گذشته است؛ فقط هنوز سعی داشت قضیه را هضم کند که
سرخی خون دوباره جلوی چشمش ظاهر شد...آخرین چیزی که پسرک دید.
فردا صبح؛ بخش اداری پزشکی قانونی:
- بدین وسیله مستی بیش از اندازه ی راننده، قبل از مرگ به علت واژگونی خودرو تأیید می گردد.
- بدین وسیله عدم بکارت قبل از مرگ به علت اقدام به خودکشی از طریق سقوط تأیید می گردد.
آنجا نوشتن این نامه ها یک روند معمولی و طبیعی بود؛ اما هیچ کس ندانست که علت مرگ پسرک عذاب
وجدان بود و تعرض ناخواسته به عشقش و علت خودکشی دخترک از دست دادن عشقش بود و نه بکارتش...
پی نوشت:
- اونچه که ارضا شدن جنسی رو خیلی مهیج می کنه، ناز و نوازشیه که آدم رو غرق در تمنا نگه می داره.
- با زورگیری و مرده خواری نمی توان قدر زندگی را دانست و از آن لذت برد.
- آنجا كه آزادی نيست، اگر نظر تو چیزی را تغییر می داد، اجازه نمی دادند که نظر بدهی. بفهم.
- من یه آشغالم، یه آشغال بازیافت ناپذیر.
وسایلی که کاربرد ارزشمندتری دارند، آشغالشون هیچ کاربردی نداره.
- یکی از بهترین راه های مردن اینه که آدم رو با Snipe بزنن...جون آدم باید ارزشمند یاشه...
انقدر که
چند نفر حرفه ای واسه کشتنش مأمور بشن...بعد هدفت بگیرن، صاف وسط پیشونیت...بنگ.
- اگه خوش شانس باشه؛ یه قطه شور از آب دریا، جدا
میشه، بخار میشه، خالص میشه، به ابر می پیونده و
بارون میشه. به زمین می ریزه، غنی
میشه، میره تو یه بطری و می شه آب معدنی، یه نفر می خوردش و
موقعی که به یاد
بدبختی هاشه از گوشه چشماش می ریزه رو زمین...شور همراه با تلخی...
اگه
خوش شانس باشه.
- درسته که انتقام شیرین ترین غذای دنیاست؛ اما من نمی تونم پاچه ی یک سگ رو بگیرم.
- فرق است بین احمق بودن و کارهای احمقانه کردن.
- اگه حرف نمی زنم معنیش این نیست که تو برنده ای؛ گاهی سکوت می کنم تا بفهمی چه بی صدا باختی.
- وقتی هم فهمیدن ما اونی نبودیم که خیال میکردن، کیلومترها دور شده بودیم.
- وقتی
طرف میگه باهات حال می کنم چون خیلی زبانت
خوبه...خیلی خوشم ازت میاد تو یه برنامه نویس
نابغه ای...خیلی چهرتو دوس دارم بهم
آرامش میده...خیلی چیز و چیز...
تو میدونی اینا این حرفا برای تو نیس.اینا ظاهرتو
میبینن کسی نمیدونه تو دلت چی میگذره...
وقتی دختره میخواد باهاش بمونی و تو بدون
فکر میگی نه، دلیلش اینه...تو فقط یکیو میخوای که بخاطر وجود
خودت بخوادت، نه
کارایی که میکنی.
- قلب بعضي از آدم ها ؛ از فاحشه خانه هم بيشتر اتاق دارد.
- از یک سوراخ خارج شدن شادمانی ندارد؛ پس فرقی نمی کند روز تولدم کجا باشم.
- نویسندگی دقیقا همون لحظه ایه که بفهمی داری کس میگی ولی بازم جوهر رو حروم کنی و کاغذ رو سیاه.
- این افراد با مهارتهای ذاتی خویش،
چنان ذهن مخاطب را درگیر مسائل مختلف میكنند كه فرد متوجه
تغییر مسیر ذهنش نمیشود.
تا آگاهی بخشی آینده، چرندیاتتان فقط در این بخش پذیرفته می شود.
هروقت دخترش رو می دید که با چه محبتی نوه هاش رو به آغوش می کشه و قربون صدقه شون میره،
یاد اوایل زندگی مشترک خودش می افتاد و همسری که تو راه سفر به مشهد از دست داده بود.
مش رمضون آدم معتقد و با ایمانی بود...
افتخار می کرد که اول جوونیش، چند سال بعد از ازدواجش با خوشکل ترین و سوگولی ِ دخترای روستا،
سختی و مشقت سفر رو به جون خریده و پیاده به زیارت رفته بود.
اونهم تو سال های قحطی و گرسنگی رعیت...
اصلا زنش هم تو راه سفر از گرسنگی و ضعف مرد! ولی مش رمضون پیش خودش زیر بار نمی رفت و باورش
شده بود که زنش جنی شده بوده و چون لیاقت نداشته یا شایدم حرومزاده بوده، قبل از رسیدن به حرم مرده،
تا صحن مقدس هم ناپاک و آلوده نشه...الکی که نبود مقدسات بود دیگه؛ از ناپاکی محافظت می شد...
اما حسرتی که همیشه تو زندگی داشت، نرسیدن به کربلا بود.
ده بیست سال بعد ِ مرگ زنش، وقتی تونسته بود دخترش رو با خون دل خوردن و هزار بدبختی بزرگ کنه و
یه آرامش خاطری از زندگیش داشته باشه، با یه کاروان به سمت کربلا راه افتاد.
ولی از شانس بدش وسط راه دزد به کاروان زد و دار و ندارشون رو برد و از نیمه راه مجبور شدن برگردن.
همیشه دل به شک بود که نکنه لیاقت نداشته آیا!
ولی خودش رو با این که تونسته بود واسه زیارت به مشهد بره قانع و آروم می کرد...
اون زمان دخترش سوگولی دخترای روستا بود...از پسرای حاج علی گرفته تا پسر کربلایی ممد، همه
چشمشون دنبال دختر مش رمضون بود.
اما مش رمضون خبر نداشت که دخترش با پسر کدخدای ده، سَر و سِرّی داشته.
وقتی با کاروان راهی کربلا شد، دختر تو روستا پیش مادربزرگ پیر و علیلش موند تا به جای باباش عصای
دست پیرزن باشه؛ اما هیچ روزی تا سر شب که ضعیفه خوابش می برد، دخترک آرام و قرار نداشت.
مدتی بود که دخترک به عشق پسر کدخدا زندگی می کرد.
اون شب ها پسر کدخدا مهمون دختر بود و تو آغوش گرمش پذیرایی می شد...
حتی به مخیّله مش رمضون هم خطور نمی کرد که نوه ش حاصل عشق بازیِ دخترش با پسر عیاش کدخدا
باشه...یا حتی اینکه زنش به خاطر دوری از عشقش تو راه مشهد ضعف کرده و مرده!
پی نوشت:
- بعضی وقتا آدم به داشتن یه چیزایی و قرار گرفتن تو یه موقعیت هایی افتخار می کنه که بماند که جای
افتخار نداره، هیچ ارزشی هم نداره...
با گذشت زمان که انسان وسعت فکر پیدا می کنه، در موردش احساس شرمندگی هم خواهد کرد گاهی!
- وقتی شماها بر سر نیمه ی پُر و خالی ِ لیوان بحث می کنید؛ من آنرا سر می کشم.
- اگه کسی از مشکلاتش حرف نمی زنه دلیلی بر اون نیست که مشکلی نداره؛ ولی کسی که دائما از
مشکلاتش گلایه می کنه دلیلی موجه بر اینه که اون واقعا ناتوانه.
- پسری به اسم حسین به دنیا می آید، بزرگ می شود، به امامت می رسد، قیام می کند، در جنگ کشته
و شهید می شود، سوگولی ِ پیروانِ مذهبش می شود؛ سالِ بعد دوباره هنوز به دنیا نیامده، بزرگ و امام
می شود و باز قیام می کند و این داستان هرسال، عمری ست که در ذهن برخی آدم ها تکرار می شود.
این است تناسخ! در ذهن هایی مسخ شده...
- برای برخی تنها یک دلیل است که به سر و وضع ظاهری خود رسیدگی نمی کنند اما
برخی هیچ دلیلی ندارند که به آن رسیدگی کنند...فرق است بین این دو.
- یک مرد باید تصمیمهای مهم زندگیشو با کمر خالی بگیره و بامغز پر.
- با اینکه وقتت رو تلف می کنی ولی به من شک داشته باش! چون من فقط به چشمام اطمینان دارم.
آنهم در جامعه ای که علاوه بر دارا بودن حاکمان علاقه مند به عقب ماندگی، بر اساس کوته فکری ها
و نه لزوما تحجرات افرادش به پیش می رود...این دو چالش هایی بس عذاب آورند.
درست است که تحجر شرط کافی عقب ماندگی است، اما نمی توان گفت که جامعه ای که به مقابله با
تحجر برخاسته است لزوما دارای جریان روشنفکری است.
رفتار ناآگاهانه عوام جامعه در برابر تحجر دینی به نوعی تبدیل به صورتی از دین گریزی شده است که
نه تنها از روی فکر نیست بلکه در جهت همان برنامه های دین ستیزانه ای است که بر اثر کوته فکری
مجریانش در طی تاریخ با شکست مواجه شده است.
اینجا در تبادل افکار غیر مستقیم در مبارزه با تحجر و یا آنچه که کنار آمدن با شرایط جدید دنیا می ناممش،
حرف اول را بی فکری و ندانم کاری می زند و نتیجه اش تقلید کورکورانه است و بس!
اینها به هر صورت می خواهند با تحجر مقابله کنند و به سمت دنیای نوین دست دوستی دراز کنند،
اما یکی از آن مسائلی که کار را مشکل کرده، تفاوت زمین تا آسمانی این دو است و تمایل فراوان بر گذار ِ
سریع این دوره در میان توده ی عوام، که این نیز ناشی از سطح بینش و نگرش فوق العاده پایین دارد...
حال مسئله روشنفکری در یافتن راه مقابله نمود پیدا میکند وگرنه هر کسی تمایل به تقابل دارد، منتها
راهش را بلد نیست و به اولین راه حلی که می بیند چنگ میزند. مشخصا این اشتباه است که هرکس کاری
را انجام دهد که می بیند دیگران انجام آنرا در پیش گرفته اند؛ چرا که محرض است که واقعیت همیشه
آنگونه نیست که به نظر می رسد، بلکه آنگونه است که پس از تفکر و تعمق در بطنش حاصل می شود...
اینگونه رفتار کردن فقط خودنمائی محض است و خود روشنفکر پنداری مزمن.
برای همین است که برخی حالشان از دیدن این روشنفکر پنداران به هم میخورد؛ وگرنه هرکسی از برخورد با
یک روشنفکر احساس خوشایندی دارد اگر آمادگی فکری قبلی را در خود ایجاد کرده باشد.
اما این وسط احساس روشنفکر از دیدن انسان هایی که به ظاهر فکر خود را روشن نشان می دهند،
نمی تواند زیاد خوشایند باشد.
هنوز آفتاب نزده بود که چشمان مردک باز شد؛ تا زمانی که ساعت را خفه نکرده بود صدای
گوشخراشی آزارش میداد...نگاهی به لَش ِ زنش که آنطرف تر مثه یه جنازه افتاده بود انداخت.
اوایل همیشه از ابتدای شب غوغایی تو تخت بپا بود و سرآخر با عشق و محبت تو بغل هم تا صبح
می خوابیدند؛ اما حالا چی؟! خستگی سرشب، بی حوصلگی و عدم رغبت حتی از نوع جنسیش...!
تو این فکرا بود که استرس دیرشدنش، از تخت بلندش کرد و به سمت آشپزخونه روونه شد.
یک ساعت بعد تو اداره با کشیدن کارت حضور و غیاب، زندگی ماشینی به اوج خودنمایی رسید و
بعدازظهر دوباره اوج تصنع رو تجربه کرد...
سرشب خسته، کسِل و بی روح، سردی هوای بیرون رو هم به خونه آورد و
زنش به همون یکنواختی همیشگی بهش خوش آمد گفت و قصه تکراری هرشب
خوردن شام بود و دیدن تلویزیون و خفتن...
تکراری، یکنواخت، کسل کننده...فقط باید میگذشت چون قابلیت توقف نداشت!
ابتدای زندگیشون هم تکراری بود همیشه...ولی اون شبها شور و شوق شهوت، تکرار رو لذت بخش کرده بود.
دقیقا مثه اینکه برای یه آدم قحطی زده هر روز خوشمزه ترین غذا رو سرو کنی!
اونا اشتباه کرده بودند و تو توهم خودشون اسمشو گذاشته بودن عشق!
الان طرز تفکر اونا هم مثه بقیه ست که عشق فقط تو کتاباست...
پی نوشت:
- من با این آدم ورق بازی کردم، پیک به پیکش زدم و خدا می دونه که چه کارها باهم نکرده ایم؛ با این اوصاف میخوای خیانت کنه؟! (روشنفکر کند ذهن)
- دوره ای که هرکی دوس داره واسه خودش باشه، هرچی خودش می خواد همون بشه،
با همه این حرف ها دوس داره دل بده قلوه هم بگیره؛ نمی شود آقاجان نمی شود!
- مشهد! بی کلاس ها آن سوی حرم اند و باکلاس ها این سوی حرم...
باکلاس ها از حرم دور اند و بی کلاس ها تمام دلخوشی شان مجاورت حرم است.
اینجا متر ِ باکلاسی دوری از حرم است! ... لعنت به این مردم که همه چیزشان به حرم ختم می شود.
مسخ شدگانی که نمی توانند لحظه ای فکر کنند چه می خواهند!
- نه "پا" یِ خیانت دارم و نه "نا" یِ عاشقی ... در "یا" یِ بین این راه و آن چاه مانده ام...
"یا" یِ "زندگی" ام آرزوست!
- جهل از در و دیوار این شهر مزخرف می ریزد...خودم هم حتی ادعای باسوادی دارم!
مسخرگی اش اینجاست که همه چیز به هم می آید.
ب ن:
- کسی که یک هفته پشت نقاب پنهان باشه چند سال هم می تونه...!?Why not
تو فرهنگ عامه ای که تو اصلاً نداری و هیچ وقت ندیدی و صد ساله که گذاشتیش کنار و الان چون روشنفکری،
هیچی ازش بلد نیستی، وقتی یکی گه اضافه میخوره بهش فحش ناموس میدَن.
نمیخوام به روت بیارم ولی تو هم که فرهنگ عامه رو با صاد مینویسی، اگه الان چرخ ماشینت رو پنچر
کُنن فوری به خوار مادر یارو فحش میدی؛
من ولی چون بر عکس تو که از مریخ اومدی دقیقاً وسط همین فرهنگ بزرگ شدم،حالا که یارو گه اضافه رو
دو لپی خورده فحش ناموسم رو بی هیچ لاپوشونی و ژست و فیگور و قیافه، صادقانه و بلافاصله دادم.
فحش خوار مادر دادن که دیگه کاری به ادب و ادبیات نداره که من داشته باشم یا نه.
حالا مدافعین حقوق زنان برَن به خاطر اینکه مَردا اینجور موقع ها فقط به خوار مادر یارو کار دارن و هیچکی به
پدر و برادر طرف هیچی نمیگه دهتا کمپین تشکیل بدَن.
تازه خودشونم وقتی شاکی میشَن فحش خوار مادر میدَن؛ خودم دیدم!
پی نوشت:
- بی تقلب سر جلسه رفتن، مثه شیرجه زدن تو استخریه که آب توش نی.
- خوش نیستم، ولی لبخندهای پهن می گذارم روی صورتم. غم دارم ولی بهش فکر نمی کنم؛
که می خندم...
- اغلب مردم با چنان شتابی به سوی داشتن یک زندگی خوب حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند.
- غازها
حریم شخصی ندارن و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن، چون حرمت ندارن.
ولی عقاب ها به حریم شخصی هر
فردی احترام می ذارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی
اون ها می شن تذکر می
دن.
- اين روزها کسي به
خودش زحمت نمي دهد يک نفر را کشف کند، زيبايي هايش را بيرون بکشد...
تلخي هايش را
صبر کند...
آدم هاي امروز دوستي هاي کنسروي مي خواهند؛ يک کنسرو که فقط درش را باز
کنند، بعد يک نفر
شيرين و مهربان بپرد بيرون و هِي لبخند بزند و بگويد حق با توست.
- یارو دو ماه رفته آموزشی، بعد میاد با کلی هارت و پورت میگه ما خواهر خدمت رو آره!
منم رفتم و برگشتم؛ خدمت خودت بیا بگو کجاتو، نه!
- ...Life is much easier when you just don't give a fuck
قرار بود فقط یک لب ِ ساده باشم!
تنها ته مانده ی یک حس درونی باعث شد با کشِشی عجیب به طرفش برود؛
بدون هیچ مقدمه ای در آغوشش گیرد و ببوسدش...
"چکار می کنی دیوونه!" تنها جمله ی غیر سوالی بود که در میان خنده ها گم شد.
حوادث پشت سر هم اتفاق می افتاد و همه چیز همچون حرکت دست ها، حریصانه به پیش می رفت.
انگار زمان کوتاه شد که نفهمیدند چگونه در آغوش هم سر از تخت درآوردند...
و اینک، ته مانده ی حس درونی به عطش شهوت بَدل شده بود.
عطشی که تن ها در آن بی تابِ تن بودند و چشم ها هیچ نمی دیدند چرا که چشمانش را همی بسته بود.
آه...مهارسِنزو...زُ...زُ...زود باش...آه...آه...آه و اوه می کردند همی...
و در پایان یک خستگی ِ آنی، یک حس کِرخت و کالبدی که نخستین لحظه های پیدایش را به پیشواز رفته بود.
صد البته که نمی دانست چه در انتظارش است.
روزها، ماه ها و سال ها گذشتند و کالبدی بزرگتر شدم؛ حال فهمیدم اولین چیزی که آموخته ام،
این است که، آب رفته به جوی باز نمی گردد...
کالبدی که قرار بود فقط یک لب ساده از ته مانده ی یک حس درونی باشم...
و اینک شاید بی قرار ِ یک لب ساده از تمام وجود وحس درونی ام هستم...شاید یک انسان، شاید یک دیگر
پی نوشت:
- گاهي احمق نيستم؛ فقط تلاش مي كنم كه احمق به نظر برسم...
- برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست؛ و برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه است.
- این روزها حالم خوش نیست، نمی دانم، به چه فکر کنم، بدبختی
های خودم؟ این فاصله ی لعنتی؟
یا این نزدیکی اعجاب
آور؟ این دردها تمام نمی شود که هیچ، هر روز هم بیشتر می شود.
- زن ایده آل زنیه که صبح که از خواب بلند میشی،ب ری توی
آشپزخونه و ببینی داره صبحونه درست میکنه. اونوقت از پشت بغلش کنی و ماچش کنی و شپلق بزنی دم کونش!
بعد بری دست و صورتت رو بشوری،مسواک بزنی و
برگردی بری تو آشپزخونه،ببینی کونش هنوز داره میلرزه!
- و آن هنگام که ابراهیم به بزرگان قوم گفت: آیا خورشید را می پرستید، حال آنکه روزها هست و شب ها نیست؟ یه بچه از میان جمعیّت داد زد: خورشید شب ها هم هست، فقط دیده نمیشه...
- خدمت برای ارضا شدنش مرا می خواند...01 پایتخت.
کتاب خیره، جلدنخست، فصل پایانی...
اینجا خر ها سواری می گیرند
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 ساعت 1:17 شماره پست: 237
خرا بیخیال ترین حیوونای جنگل بودن...از نظم و انضباط و قانون خوششون نمیومد...
اما
به جای اینکه خودشون رو با اوضاع فعلی وفق بدَن، تصمیم گرفتن اوضاع فعلی رو مطابق احوالشون
کنن!
َ
خواسته یا ناخواسته، خیلی قشنگ از خریت خودشون استفاده کردن؛
اونقدر با آب و تاب از خوردن و خوابیدن و خوشگذرونی ِ خرکی پیش بقیه صحبت می کردن که اکثرحیوونای
جنگل رو جذب ایدئولوژی خودشون کرده بودن.
حیوونا هم که شعور درست حسابی نداشتن؛ وقتی زندگی خرا رو دیدن، کم کم شروع کردن به شکایت از
وضع جنگل و نابسامانی و سختی کارا...اونا هم می خواستن خرکِیف بشن تو زندگی...
خلاصه بعدِ یه مدت خر ِ بزرگِ قبیله خرا رو به عنوان رهبر انتخاب کردن و علیه سلطان جنگل شورش کردن.
طفلک سلطان هم که صلاح حیوونای قلمرو ِش رو می خواست، کلی باهاشون صحبت کرد،
اما چون همه حیوونا یه جورایی خر شده بودن و زبون نمی فهمیدن، دیگه بیخیال شد و گذاشت و رفت...
اوایل که سلطان رو از تخت کشیده بودن پایین، همه خوشحال بودن؛ حکومت خرا هم خیلی خوب بود.
کِیف و حال به راه بود...سختی وجود نداشت...قانونی هم نبود که حیوونا رو مجبور به کاری کنه.
خر بزرگ هر دستوری می داد، همه با جون و دل انجام می دادن تا هم به پیاده شدن ایدئولوژی خرا
تو جنگل کمک کرده باشن و هم تو چشم خر بزرگ هم جایی واسه خودشون پیدا کنن؛
ولی نمی دونستن که جاه و قدرت چشمای خر بزرگ رو کور کرده بود...
--- ینی اینجانب چندین روزه که همینجا قلف کردم بد ---
آخرش اینجوریه:
جنگل خر تو خر شد و حیوونا هم مثه خرا به اوضاع نابسامان عادت کردن.
آخه زمان سلطان بودنِ شیر دیگه از حافظه هاشون پاک شده بود...از ماهی قرمزای برکه جنگل که
حافظه شون 3 ثانیه ست گرفته تا فیل ها که 20 سال حافظه شون مثه سگ کار می کنه! ...
حیوونا 32 سال پیش انقلاب کرده بودن.
پی نوشت:
- اصلا تا به حال خر وحشی تو جنگل دیدی؟
- آره...حیوونای اون جنگل نزدیکترین افراد به ما اند.
- با اینکه خرا خیلی وقته دارن خرابش می کنن اما جنگل همون جنگله.
- بزرگترین ظلم در حق کسی که دوسش داری اینه که فکر کنی اون فوق العاده ست.
- کلا این روزا زندگی یه جوری شده...واسه احساس خوشبختی باید به بدبختیای بقیه فکر کنی!
-
یه پیک ویسکی ِ اصل با آدم کاری می کنه که یه لیتر عرق سگی نمی کنه.
َ
ب.ن
- مریدی به غایت آشفته حال نزد شیخ آمد و گفت یا شیخ خوابی دیدم بس عجیب!
شیخ فرمود: بنال ببینیم چه دیدی.
گفت میمونی دیدم که در جنگل پادشاهی همی کردندی.
شیخ فرمود دیر خواب دیدی که محمود مدت هاست آمده.
و مریدان رم کردندی و چهار نعل به صحرا گریختند و نعره ها
کشیدندی